من و شعرهام
من و شعرهام...
bgcolor=#FFFFFF> Stats Maker
رادیو فردا

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

پاییز در روزهای دنیا راه می رود

میان این همه تاریکی خالی خاکستروکلمات مهجور
شادی تاچغادافسانه ادامه پیدا نمیکند
حتی اگرمثل روزهای نخستین صدایم کنی
باید خیلی ساده باشم
که سراغ باغ را ازباد بگیرم
میدانم، میدانم لازم نیست
نام رودی را بدانم تا بتوانم گریه کنم
وتوهیچوقت نمی خواهی باورکنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد
وما به احترام اوکلاه ازسربرمی داریم
ونمی خواهی برایم بگویی
چرا بعدازامدن پاییزخوشبختی وچشم های تونایاب می شود
حالا من چگونه بهره ی بایزید را خواب ببینم
وقتی عمرعشق ورویا این قدرکوتاه است
وقتی زمستان زودترمی آید وما پایان جهان را نمی دانیم
لابد می خواهی بگویی حضورهمیشه مرگ نگذاشته است که میان شب وروزفرق بگذاریم
باشد،این هم بهانه ی دیگری
برای نیامدن صبح ازروزنه چشم های تو
به خانه من
حالااشک هایت را پاک کن
تابرایت ازنسلی بگویم که کلید خانه اش راگم کرده است
ازپاییزکه درروزهای دنیا راه می رود
وازمادرم که شب را زیرسفیدی موهایش پنهان میکند تامن نترسم
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

و من گریه ام می گیرد

باد پرسه میرند
تا نان را ار منقار ترد گنجشکان برباید
دختران شالیکار پنهان می کنند...دلهاشان رادر سبد چای
و ما همچنان ، از مردگان پیر...گورهای جوانی می سازیم
و گورهای جوان را...به قامت مردگان پیر...کوچک میکنیم
تا همسنگ کوه شود
باد، پرسه میزند
ماه چکه می کند از گلوی گنجشک
و من
گریه ام میگیرد
در این جغافیای خسته ی بلاتکلیف
که دامن پر خارش را
تا آخر دنیا کشیده است
گریه ام میگیرد
نه برای رفتار متروک عقل
یا روزنامه های عکس
یا جمله های دیوانه
برای تنهایی
تأمین
دانایی
عشق
شادمانی از جو رفته
برای ماهیها
با آن پوست پولک پولکشان
که به رودخانه نیامنده اند
و برای هر آنچه، به زندگی پیوندمان می دهد
حالا تو، سبب گریه ی من را می دانی
و می دانی که هیچ چیز به قدر خنده های تو
نوزاد ماهی ها
و گلی که به سپیده دمی می شکوفد...خوشبختم نمی کند
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

دلواپس تو نیستم

بانو
تو هم باید از این همه بهار ، که می آید و بی تأمل میگذرد
از این همه تابستان
که ترانه و اثر را به خاطر ندارد....
از این همه ی تگرگ
که شکوفه و شدمانی را غارت می کند...واین مهتاب پریشان...که بر پیشانی ما میریزد...خسته شده باشی....
تو هم باید رویاهایت را ،در 7 سالگی،گم کرده باشی...که با آمدن باران گریه ات می گیرد .
بانو
چرا هیچ ترمیم بی پاییز در همه ی دنیا پیدا نمیشود

چرا در میان شکوفه های بادام هم،باد بال پروانه ها را می لرزاند
چرا ما میترسیم در روشنایی دنیا راه برویم
چرا تو در تنپوش بهاریت نیستی
بانو

دلواپس تو نیستم
به خاطر بارانی که می بارد

دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

چیزی که ویران مان می کند پاییز نیست

مثل کودکی که بابی اعتنایی به سیبی نگاه می کند
به آسمان خیره مانده ام
آسمانی که بین طلوع وغروبش
حتی سنجاقکی پوست نمی اندازد
آسمانی که روزش نیمی خورشید و نیمی زخم است
و شبش نیمی اضطراب و نیمی ماه
بانو، ندامت واژه ی مناسبی نیست
اما تاکی میتوانم در این باغ
که نه نمک دریا را به خاطر می آورد
نه طعم آفتاب را
به انتظار بنشینم
می دانم دلالتم میکنی که
این رنج تازمانی که نتوانیم دونیمه ی گمشده ی آغاز و انجام جهان را
به هم بپیوندیم ادامه خواهد داشت
آه بانو
تاکی باید از مرارات آفتاب و عطر نان بگوییم
ازشب هایی که نمی خوابیدیم
وآتش را پاسداری می کردیم
بانو!
ماهمه عمربرآب می رفتیم
وجامه مان را خشک می خواستیم
غافل که خاکسترخیسی بیش نبودیم
بگذاربرایت بگویم
روزی برای نوشتن حاشیه ای بر ماه
پروانه ای شدیم
پروانه ای که بالهایش را باد برد
آنچه ماند
کرم لاغری بود
درهمسایگی باران هایی که
فقط آرزوهای ادم ها را خیس میکند
وما وقتی دانستیم
تاتحویل سال چندهزاره مانده است
برعمر رفته گریستیم
وتاوشال مادررا
برای بدرقه ی یکدیگر
آماده کردیم
اری بانو
دانایی ومادرهردو
موهبتی هستند
برای گریستن
واین باید چهلمین بهاری باشد
که میان لب های من
وبوسه های تو
برف می بارد
آه بانو، بانو، بانو
هنوزبعدازظهرزمستان است
هنوزبرف می بارد
وتوهنوزازعطرملایم
گل های نرگس میگویی
ازآیینه هایی که ازپیرشدن ما می گویند
وازبهاری که
رنگ به چهره ندارد
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

تو صدایم می کنی و

بعد از انتظار طولانی آسمان و تنگدستی زمین و سالهای ترس
برای ملامت سقفهای کوتاه و دلجویی چلچله های فروردین
به ملاقات تو آمدم
تا نامم را، دلم را و واژگانم را به تو بسپارم
عرق پیشانیم را بگیر
میخواهم گزاره ای در برابرت بنشینم
و تا حریر پیراهنت را شاپرکها بیرون می آورند
دستی به گیسوانت ببرم
میان خنده های تو ، قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر
آواز میخوانم
تو
تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده بودم
تو، دانه ی خورشیدی ، مهربانی انگور
و من ، بی آنکه ناخنهایم را به گاوآهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد
تو صدایم میکنی و پیراهنم پر میشود از بهــار
من که همه عمر، آسمان را به تردید نگریسته بودم
حالا میخواهم چایم را در کهکشان شیری بنوشم
حبه ی قندی تعارفم کن
این اتفاق عجیب که در جان من افتاده است
خواب باغ را در تاریکی ام سبز میکند.

دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

با من بگو بانو

پیش از آن که به تقدیرم قدم بگذاری
پروانه ها می دانستد
گلدان ها را که بشکنی.... باغ بزرگ خواهد شد
و شبتابها ... میان بلوغ و باغ خاکستر میشوند
با من بگو بانو
این تکه آفتاب به جای مانده
میراث قبیله ی ماست
یا این سبد تاریکی؟
که هنوز نمی دانیم
پوانه زیبا تر است
یا جامه های ابریشمی
که زیر نور ماه به تن داریم
می بینی؟
پاییز چگونه میان شادی گنجشکها میدود؟
کلاغی که لقمه ای عقیق بر گرفته باشد
فیروزه ی آسمان به چه کارش می آید؟
بانو
ما از صبح ملالت آفتاب و،خیال خیس عصر را گریه می کنیم
و لاک پشت پیر
بی ترانه و تاریک
به اقیانوس،بازمیگردد
آن روز هم که صبح صورت مادر
در فنجان چای مچکید
کودکانی بودیم
که بوی ماه
خوابمان را زیبا میکرد
آه
بانو
بانو
بانو
ٌَوقار پاییزیم را ، با فراوانی رویا چه کار؟
پیشانیم را که ببوسی
چترم را میگشایم
و از گوشه ی قصیده ی عمرم
پیکی بر میدارم
تا برای تو
هزار ترانه بگویم
که تو از عشق
بیش از آن میدانی
که
گلزار
از نیلوفر...
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

دانستن این همه سکوت

محبوبم
من هم دلم نمیخواهد
درایستگاهی توقف کنم
که تحمل باران را ندارد
میخواهم سرم را ازپنجره صبح بیرون بیاورم
ودرتابستان نگاهت
به درختی تکیه دهم
که خانم جان
شب های جمعه
بادومروارید درشت
که زیادهم دوستشان نداشت
کنارش می ایستاد
وایت الکرسی می خواند
من هم ازرنگ سبز
که این روزها خیلی زیاد درکوچه پیدایش میشود
خسته شده ام
رنگی که سبزحیات خانه ی خانم جان نیست
خانه ی خانم جان
باان حوض آبی
سه وجب درسه وجبش
که شب های کوتاه تابستان
ماه میتوانتست درپاشویه اش اوازبخواند
وچشم ماهی سیاه کوچکش را
به عمق درازدریاها بازکند
میدانم ،میدانم
توهم ازاین همه رنگ
که بوی غروب وبانگ خروس رابه خانه می آورد
خسته شده ای
حتی ازچشم های میشی روشنت که
طعم کودکی افتاب را دارد
حالا گفتگواز
بره های کهکشان وبوسه ی بامدادی وآوازچکاوک
ارزانی من وتو
که نیم شبها هم میترسیم
مشت ابی ازاقیانوس رویا برداریم
وبه صورت هم بپاشیم
محبوبم
بگذاروقتی نه فردایی داریم
نه دیروزی
لااقل عاشق باشیم
ماکه میدانیم دیگربامخمل صدای بلال
نمیتوانیم زیرباران صبحگاهی راه برویم
وبه شفیره ی کرم ابریشم بگوییم
پروانه
ماکه میدانیم
آدمی اگرخانه زادستاره ی صبح هم باشد
همیشه
اوازهایش اززندگیش
زیباتراست
ماکه می دانیم
که تاریکی
نه گناه آدمی ، نه گناه پروانه ای است
که به سایه ی انجیری پناه می برد
اری محبوبم ما میدانیم
درسمت تاریک جهان
شمشیرها هرگزبرای گاوآهن شکسته نخواهد شد
وهراتفاقی که دراین جهان بزرگ بیفتند
ذره ای اززیبایی آزادی نمی کاهد
آه محبوبم
شکوفه های گیلاس که رنگ گرفت
باران که بارید
پروانه که روی سینه ها ی توخوابش برد
اردیبهشت که آمد
برای دانستن این همه سکوت
به متن غزلهای عاشقانه سفرمیکنم
به افتاب که درپیراهن توخانه دارد
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

مومیایی خاطرات

بانو!
ما میان پریشانی و سالخوردگی
گمشدن دوباره جهان را
گریه میکنیم
و این آفتاب بی رمغ پاییز
گلوی هیچ پرنده ای را گرم نمیکند
اگرچه، آنقدر مهربان باشد
که تا آمدن شکوفه های سیب
در سبد بماند.
بانو!
هرچه سالخورده تر میشوی
رؤیاهایت شگفت تر میشود
و لبانت، عطرآگین تر
باور کن
مومیایی خاطرات را خاک هم نمیتواند پنهان کند
و من هنوز دلم میخواهد با نوازش نفسهایت
که آغشته ی مهتاب است
به خواب رَوَم
و تو
به نجوا
از گشاده دستی عشق بگویی
از ستارگان گیسو دار
که به ملاقاتِ باران می آیند
از نامولایی نیلوفر
و هم آغوشی نان و آزادی
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

زیبا اگر بود عشق ما بود

تگرگ، تاتار، تیرگی، تاریخ و باد
که چراغ را خواهد کشت
چه کسی باورمیکرد
مابه باد، صبح به خیربگوییم
وباقی عمر را در پاییز چای بنوشیم
امروز
دستهای تو آنقدر سرد است
که زمستان را سراسیمه می کند
وچشم های تو
آنقدرتاریک
که آمدن آفتاب را به تاخیر می اندازد
گویی سالهاست زندگی را تلفظ نکرده ایم
نه آب ، نه آفتاب ، نه آینه
زیبا اگربود عشق مابود
وتلخ طعم مرگ
که ازآسمان به موطن ما آمد
وتوگفتی انسان بی عشق تنها خاطره ای است ازانسان
وتومیخواستی برایت بگویم
که عشق بامن چه کرده است ؟
من میخواستم جغرافیایی داشته باشم
که تاریخی تلخ نداشته باشد
وزنی که
شانه های ایامش
پیام جهان را تاب بیاورد
توفنجان قهوه ام را دردست گرفتی
ومن چون خرگوشی درصبح
درروشنی چشم هایت پنهان شدم
تادرآتش بازی چهارشنبه به عشق صبح به خیربگویم
توبرپوستم دست کشیدی
من سبزشدم ازشعر
ومعطرشدم ازشادی
که
دنیا راخوشبخت میخواهم
حالاخوب میدانم
خوب می دانم
که خاکستراشارتی دارد به بوسه وسفروسکوت
وتاریخ
سنگ گوری است که پیوسته بزرگ وبزرگترمیشود
ومن باید
قبل ازاینکه خیالم ازیاد گیسوت خالی شود
برای تسلی درخت، برای شمعدانی
که می پژمرد وقتی فرزانگی سردش می شود
برای توکه جهان را خوب می شناسی
ودلواپسی مرا وقتی دیر به خانه میرسی
برای آیینه ، اب ، افتاب وعشق
که همیشه قبل ازجوانی مابه کوچه می آید
برای آب ، بادبادک ، باران
حتی برای باد
گریه کنم
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

شیرین ترین خواب جهان

دل من ، مثل یه پائیز
تو نگاهت خونه داره...
تو برام،الفت عشقی
اگه آسمون بذاره
پر خورشید می شه با تو
خالیه ، خسته ی شبها
ماهیه مونده رو خاکم
تویی دریا ، تو رو می خوام
من غروب شوره زارم
تو طراوت طلوعی
آخرین هق هق بارون
تو قشنگ ترین شروعی


َُتویی از هوار شبنم
من از هوار عشقم
بی تو گم میشه دوباره
لحظه های سرنوشتم
پر دلواپسیم من
تو واسم سنگ صبوری
تو صدای سبز رفتن
توی جاده های دوری
اسم تو زمزمه کردیم
منو گنجشکای خونه
بغض پاییزی باغچه،پر شد از شعر و جوونه

چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385

...........

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385

من خواب دیده ام که ..........

من خواب دیده ام که کسی می آید
 
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
 
و پلک چشمم هی می پرد
 
و کفشهایم هی جفت می شوند
 
و کور شوم
 
اگر دروغ بگویم
 
من خواب آن ستاره قرمز را
 
وقتی که خواب نبودم دیده ام
 
کسی می آید
 
کسی می آید
 
کسی دیگر
 
کسی بهتر
 
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
 
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
 
کسی می آید
 
کسی می آید
 
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
 
کسی که آمدنش را
 
نمی شود گرفت
 
کسی از باران از صدای شرشر باران از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
 
...من خواب دیده ام
 
 
چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385

......

یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385

دیگه هوس نمی کنم

دیگه هوس نمی کنم برای تو شعر بسازم            با خواب چشمات بمیرم,با هر نگات دل ببازم

دیگه هوس نمی کنم عشق تو مال من باشه       شیطونی هات مال همه,غمات برای من باشه

دیگه هوس نمی کنم با همدیگه بریم بهشت        چه سرنوشت تلخیه! قصه ما رو بد نوشت

دیگه هوس نمی کنم هر چی هوس کردم بسه     عاشقی بد دردی شده,عاشق همیشه بی کسه!

یکشنبه 19 شهریور ماه سال 1385

...................

یکشنبه 19 شهریور ماه سال 1385

همین امشب

 

همین امشب که قلبم داغدار است

به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست.

 برایت ناله خواهم زد:
همین امشب

 همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت

 که او در شهر خود آرام

کنار بستر مادر

 به امید وهوای دیگری خفت .

به یادت اشک خواهم ریخت:

 همین حالا

در این تنهایی غمگین مرد افکن

 به یاد خاطرات روشن دیروز

 چو می خواندم برایت قصه قلبم

 بسی جانسوز و جان افروز

 تو می گفتی که قلبم کوه درد است

ولی دیدم در آن شب

که چشمانت بسی بی درد و سرد است.

 برایت باز خواهم خواند:

ولی بی تو، بدون لمس دستانت

 بدون خنده هایت

بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو.

 بدان من باز خواهم خواند:

ولی باتو

 به همراه تمام لحظه هایم

که یادت با من است و می نگارد

 به سطر دفتر قلبم نوایی

که غربت در تمام لحظه هایش هست

به دنبال تو خواهم رفت

به همراه سرابی که کشاندم

 به صحرای کویر بی ترنم

که آنجا خواب باران هم حرام است

در این جاده ،اگر مردم

 مرا روزی ، فقط یک روز

کنار لانه مرغان دریایی

که دریا را برای آسمانش دوست میدارند

 که از دریا جدا و با نوایش

سرود عشق میخوانند

بخوابانید

که شاید دوری ام از تو

 مثال دوری مرغان دریایی

 زدریای بزرگ قلب تو باشد

برایت من خواهم مرد........

یکشنبه 19 شهریور ماه سال 1385

man khodam mikosham

قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری...
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من٬ همه از خویش مرا میرانند...
همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غمهاست
قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا زشت مانند زال دنیا
قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست....
یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385

یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385

حتی اگر نباشی

 
 
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
 
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
با کودکان خفته به گهواره تاب را
 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
 
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
شنبه 4 شهریور ماه سال 1385

...........

 
پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

 

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

شهرآدمکها......

 

 

تومال اینجا نیستی،توجات تو آسمونه......

 

بیچاره اون دلی که، قدر تو رو ندونه......

 

تواز نگاه تشنه،جاری شدی بباری......

 

رهاشدی توانگار،بارون بی قراری......

 

بارون بی قراری،همش در انتظارم......

 

اون نمیاد به خونه،تاکی باید ببارم......

 

بغض توازتوسینه،خالی بکن می تونی......

 

توپاک و مهربونی،قدر منو می دونی......

 

توبا زمین غریبی،توآسمونو داری......

 

به شهرآدمکها،تاکی می خوای بباری......

 

تو شهر آدمکها،تا کی می خوای بمونی......

 

تومال اینجا نیستی،تو خیلی مهربونی......

 

 

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

احساس دلم......

 

 

یک نفرهست که ازپنجره ها......

 

باز آهسته مرا می خواند......

 

گرمی لهجه بارانی او......

 

تا ابد یاد دلم می ماند......

 

یک نفر است که چون چلچله ها......

 

روز وشب شیفته پرواز است......

 

پشت چشمش چمنی از احساس......

 

توی دستش سبدی آواز است......

 

یک نفرهست که از راهی دور.....

 

سبزوپیوسته مرا می خواند......

 

گاهگاهی زخودم می پرسم......

 

از کجا نام مرا می داند؟......

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

گریز......

 

 

راحت جونم بمون......

 

قصه موندن بخون......

 

هرجاکه پابذاری.....

 

بازم رنگ بهاری......

 

هر وقت که رفتنی شی......

 

حرف نگفتنی شی ......

 

بازم برات می مونم......

 

قصه عشق می خونم......

 

عاشق شدن که سخت نیست چرا قرار نداری......

 

چاره چیه رهایی نه،راه فرار نداری......

 

راهی بجز گریز نیست بیا و هم همین کن......

 

بیاتو هم بامن باش زندگی رو شیرین کن......

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

گل مریم......

لالا،لالاگل مریم لالا،لالا عزیزمن......

 

دیگه وقتش رسیده تو آغوشم بخوابی......

 

باید برای فردا جای خورشید بتابی......

 

من می خوام حکایت عشق تورو همه بخونن......

 

تا که تموم دنیاقدر عشق خوب بدونن......

 

جوونیتو هدر کردم تا به خوبی رسیدم......

 

بدیها دیدی از من تا به خوبی قد کشیدم......

 

تموم لحظه های تو به پای من هدر شد......

 

حالا بیهودگی رفته ولی عمرت به سر شد......

 

تولحظه های سختی تحملم می کردی......

 

با اینکه درد تو بودم گلایه ای نکردی......

 

                                                                            کاش بمیرم  من

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

سکوت مرداب.....

 

 

شبانه های غمگین،روزای بی ترانه......

 

خواب وسکوت مرداب،گودالی از بهانه......

 

یک یار بی مروت،یک اندوه بی پایان......

 

یک مرداب حقیقی،از اشک برف وباران......

 

اینها همه حکایت،از درد بی غروبند......

 

از تشنه کامی عشق،در رفتن تو بودند......

 

ماعاشقانه مرداب،درگودال بهانه......

 

درگیربا چه هستیم، باعشق ویا زمانه......

 

این عشق بی سرنجام،گم شدولی چهاکرد......

 

دریایی دلم را،مرداب بی صدا کرد......

 

گفتم که خسته ام من،یکجا قرار من نیست......

 

چون شعله درخروشم،آرامش دلم کیست......

 

عشق تو را نخواهم پس عاشق کی هستی......

 

معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی......

 

قلبت شکسته،آری،چون قلب من شکستی......

 

این انتقام عشق است، نه اوج خودپرستی......

 

مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا......

 

این انتهای عشق است جاری شدن به دریا......

پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

آخه تنهام.....

آخه تنهام.....

 

نمی تونم نمی تونم خنده کنم.....

 

دلمو از غصه ها کنده کنم.....

 

آخه تنهام آخه تنهام.....

 

یه آشنا سنگ صبور یه کس میخوام.....

 

دیگه دارم خفه میشم نفس میخوام.....

 

آخه تنهام آخه تنهام.....

 

رفتی و مونده یادگاری هات.....

 

بردی عشق ومونده بیقراریهام.....

 

آخه تنهام آخه تنهام.....

 

روزگار من دیگه به پای اون تباه شده.....

 

رنگ عشق مادیگه تیره و سیاه شده.....

 

دیگه تا آخر عمر تنهای تنها میمونم.....

 

اون که یار من بوده رفته وبی وفا شده.....

 

یروز میاد دلت واسم داد بزنه.....

 

لبات فقط اسم منو فریاد بزنه.....

 

ولی دیره ولی دیره.....

 

باز میاد روزی که بارون بباره.....

 

بخواد که عشق منو یادت بیاره.....

 

ولی دیره ولی دیره.....

 

نمی تونم نمیتونم خند ه کنم.....

 

دلمو از غصه ها کنده کنم.....

 

آخه تنهام آخه تنهام .....

 

 

شنبه 28 مرداد ماه سال 1385

عاشقان گیاهانند

عاشقان گیاهانند که میرویند...میمیرند

سبز میشوند...میریزند

باران که می بارد چتر نمیخواهند

زمستان ها بی کلاه و پالتو نپوشیده

می ایستند روی در روی و نگاه برف

چشم در چشم یخ بندان

بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ

عاشقان گیاهانند

که ریشه هایشان فرو رفته است

در کف دست من

در استخوان کتف تو

در جمجمه شکسته من

و این خاطرات من و توست

که توت میشود یک روز

انار میشود گاهی

که دیروز انگور شده بود

که فردا زیتون

و تلخ
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>